فواره ها
فواره هاي علي رضا سپاهي لائين دوست شاعر دور از دستم يكي از زيباترين غزل هايي است كه بي شك از اين روزگار به سال ها و قرن هاي بعد مي رسد. اين شعر را بخوانيم:
فواره ها كه يخ زده بودند وا شدند
در ناگهان ظهر زمستان رها شدند
تكرار سربلندي ديرين خويش را
هربار پيش از آنكه نشينند ،پاشدند
هرچند شوق رفتشان بسته بود پاي
در راستاي قامت خود جابه جا شدند
فوراه هاي ساده كه از ارتفاع رود
در زير بار روشني خويش تاشدند
فواره هاي تاشده با دسته اي زلال
در دست آفتاب زمستان عصا شدند
درگير و دار صحبت فواره و عبور
ياران باد وارد اين ماجراشدند
فواره هاي رم زده در هاي و هوي باد
يك دست، دستهاي بلند دعاشدند
يك عده در عبور خود از ابر و آسمان
در امتداد روشن خود تا خداشدند
يك عده نيزخسته در آوردگاه باد
ازخويش با خيال نشستن جدا شدند
فواره ها - خلاصه بگويم- كه عاقبت
يك عده ما شدند و گروهي شما شدند