به بازی باز هم خود را به مردن زد عمو جانم
برای خواندن این شعر می توانید به لینک های زیر که این غزل را پسندیده اند مراجعه کنید البته با گلایه ازدوستانی که نام شاعر را از شعر انداخته اند!
برای خواندن این شعر می توانید به لینک های زیر که این غزل را پسندیده اند مراجعه کنید البته با گلایه ازدوستانی که نام شاعر را از شعر انداخته اند!
بسیاری از جایزهها و جشنوارههای ادبی کشور به همین معماهای از پیش حل شده میمانند .میپرسید چگونه؟ توضیح میدهم! فرض کنید فلان جایزه ادبی، قرار است 10 روز دیگر نامزدهای خود را برای دریافت عنوان رمان یا مجموعه داستان برگزیده سال اعلام کند( چون شعر جایگاه چندانی بین جماعت جایزه بده و جایزه بگیر ندارد از ادبیات داستانی مثال میزنیم).
اگر به نزد یکی از داستان نویسان یا علاقمندان به ادبیات بروید و فهرستی از آثار منتشر شده در سالی که قرار است جایزه از میان آنها انتخاب شود را هم به آن فرد بدهید با نتیجه شگفت آوری روبرو خواهید شد. در بسیاری از جایزهها و جشنوارهها با ضریب اطمینان بالا میتوان هیات داوران جشنواره، نامزدهای جایزههای ادبی ، انتشاراتی هایی که بیشترین آثار را در بین برگزیدگان دارند و حتی برگزیده نهایی را از پیش حدس زد.
برای رسیدن به حدس درست لازم نیست شم و هوش بالایی داشته باشید. کافی است بدانید که جایزه مورد نظر به "این وری " ها تعلق دارد یا " آن وری " ها و این که چه کسانی جایزه را به صورت آشکار یا پنهان حمایت میکنند. با همین دادههای اندک میتوانید خروجی درستی داشته باشید: حدس زدن نتایج!
این شکل از برگزاری جایزه ها و جشنواره های ادبی ، همه لذت و ارزش و هیجانی را که انتخاب در یک رقابت ادبی می تواند به همراه داشته باشد، از بین میبرد. برگزیدگان این جشنوارهها ، بیش تر از این که به خاطر ادبیت متنی که به مخاطبان عرضه کردهاند، مورد تقدیر و حمایت قرارگیرند ، پاداش همراهی و سرسپردگی به جریان های مسلط ادبی را می گیرند و کسانی که در بیرون دایره این حمایت قرار گیرند، حتی اگر شاهکار ادبی خلق کرده باشند، محکوم به دیده نشدن هستند.
نکته مهمی که در این میان باید مورد توجه قرارگیرد، این است که مخاطب در این چرخه فریب می خورد. از این نگاه برگزار کنندگان جایزه های ادبی به سیاستمداران شبیه اند چرا که تنها بخشی از واقعیت را به مخاطبان عرضه می کنند. آن ها نمی گویند که گزینش و انتخاب آن ها بیش و پیش از این که بر مدار کیفیت اثر بچرخد برمبنای تقویت ساختارهایی استوار است که در آن اقتدار جریان هایی که گلوگاه های چاپ و نشر ادبیات جدی را در کشور در دست گرفته اند ، حفظ و تقویت شود و به همین دلیل از دست رفتن ارزش و اعتبار جایزه های ادبی و تبدیل شدن آن ها به مراسم سالانه بی خاصیتی برای تجلیل از خودی ها باعث ناراحتی و نگرانی کسی نخواهد شد.
این بررسی به همه کمک خواهد کرد تا با دیدگاهی جامع تر و دقیقتر، حوزه ادبیات کودک و نوجوان و مشکلات آن را بشناسند و برای تکرار نشدن ماجراهای این گونه که حداقل خنده ی حضار را در پی دارد ، در پی ایجاد فضایی تازه و دیگر در این چهاردیواری بسته و تکراری برآیند.
پیشنهاد من این است که گروهی از علاقمندان به ادبیات، فهرستی از اعضای شوراهای سیاستگذاری و کارشناسی نهادهای دولتی مرتبط با ادبیات کودک و نوجوان تهیه کنند، در کنار این فهرست، فهرستی هم از شوراهای بررسی کتاب در انتشاراتیها(حداقل دولتیها) تهیه شود و باز فهرست داوران و کارشناسان و اعضای هیاتهای علمی و دبیران و متولیان جشنوارهها ، جایزهها و انتخاب کتاب سالهای جوایزدولتی( جایزه غیر دولتی در این حوزه یادم نیامد وگرنه جایزههای غیردولتی هم میتوانند به این فهرست اضافه شوند) احصا شوند.
البته اگر بتوانند اعضای شوراهای سردبیری نشریات و مجلات کودک و نوجوان را در کنار نامهای برگزیدگان جوایز و کتابهای منتشر شده ناشران دولتی را نیز به این فهرست بیفزایند، دیگر نور علی نور است .
قدم بعدی این است که اسمهای مشترک و تکراری را از این فهرستها خط بزنند و ببینند خارج از این اسمهای مشترک چند عدد شاعر و نویسنده در کل ادبیات کودک و نوجوان ما باقی میماند تا وقتی جایزهای برگزار میکنیم به آن چند عدد باقی مانده جایزه بدهیم!
شاعران و نویسندگان کودک و نوجوان همگی محترم و آثارشان قابل تقدیر است، اما با وضعیت فعلی که تراکم نام های مشترک و تکراری ، جایی برای کادر سازی در این حوزه و فضایی برای تنفس و تجربه برای شاعران و نویسندگان جوان باقی نگذاشته ، در بر همین پاشنه خواهد چرخید و بازهم در جشنوارهای دیگر یکی از همان نامهایی که این سالها ما و خودشان به نامزد شدن و برگزیده شدن شان عادت کردهاند ، برگزیده خواهند شد و این قصه ادامه خواهد یافت.
جايزه شعر خبرنگاران براي بروسان، شهرت و اعتباري به دنبال آورد و باعث شد شعر او، شناخته و برجسته شود و حتي مجموعه به صورت سه زبانه ترجمه و شعرهاي آن در بين علاقهمندان به شعر دست به دست شود. اميدواريم اين جايزه جديد نيز باعث شود روند صعودي تثبيت شعري اين شاعر آيندهدار، حفظ و تقويت شود.
امروز سالها بعد از آغاز دوران شاعري بروسان، او به شاعري نامدار و داراي طرفداران مخصوص به خود تبديل شده و اين موقعيت براي كمتر شاعري به سن و سال او، فراهم آمده است. بخشي از اين موقعيت به كاركرد رسانهاي جايزههايي كه نصيب شعر او شده است، بازميگردد و بخش ديگري از اين توفيق به ويژگيهاي شعري او بر ميگردد.
نخست بايد بگوييم كه اين شهرت زودهنگام ميتواند شمشيري دولبه هم باشد و شاعر را چنان در مستي توفيقات اينچنيني غرقه كند كه او، برآوردن مطالبات طرفداران خود را وظيفهاي بداند كه بايد به هر شكل آن را برآورد و همين مساله شاعر را از وظيفه نخستيناش يعني شاعري باز دارد.
تصويري كلي كه از شعر بروسان ميتوان به دست داد، مرد عاصي خستهاي است كه به شكلي وحشي هنوز عاشق است. اين مرد عاصي و درگير عشق و عاطفه به قواعد زندگي شهري و مدرن گردن نهاده است و البته هنوز داغدار آن خوي و خصلت پيشين است. شاعري كه زماني چنين بياعتنا به چارچوبها و قاعدهها بوده است كه:
من اوني نيستم كه اگه درم ببندي/ از ديوار بيام/ من درو ميشكونم / به اين حال و روز افتاده است كه:/ حالا رعيتي هستم/ با آرزوهاي بلند/ و كلماتي كه به سر ما پشت كردهاند
نتيجه طبيعي اين ديگرديسي و تغيير حال و روز، پررنگ شدن نوستالژي گذشته آرماني و ايجاد تقابل با امروزي است كه شاعر در آن گرفتار است. بيشك اين نگاه و حس و حال در جامعه مدرن امروز ايران طرفداران زيادي دارد، اما چيزي كه بيشترين اتكاي شعرهاي بروسان بر آن است و بايد درباره آن به صورتي مشروحتر سخن گفت، توانمندي او در ايجاد فضايي حسي و متكي بر نوعي عاطفه مردانه له شده است كه انصافاً شاعر در نشان دادن اين حس و تصوير كردن آن توانايي خوبي دارد.
منم كه دوستت دارم/ و غم/ بشكههاي سنگيني را در دلم جا به جا ميكند
يا:
آه بلبل كوهي!/ بلبل كوهي!/ براي آوازي كه من سر دادهام/ دهان تو كوچك است
يا:
عزيزم/ هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير ميگيرد/ از ريل خارج نميشود
يا:
محمدباقر!/ احساس درختي را دارم/
كه در مسير كارخانه چوببري/ قرار گرفته استتاختن در ميدان تواناييهاي عاطفي و تحريك حسي مخاطب، مهمترين برجستگي و توانمندي شاعرانه غلامرضا بروسان است و انصافا او در اين عرصه بخصوص در ارائه شعرهايي كه به شكلي عميق و تاثيرگذار حس شكست خوردگي و غمي دروني را به مخاطب القا كند، يكي از توانمندترين چهرههايي است كه در شعر امروز ميشناسيم. شايد يكي از دلايل مهم رويكرد بسيار به شعر او نيز همين حس غمگين مستتر در سطرهاي اوست كه ادامه سنت شعر فارسي و روحيه غمپسند ايراني است. مساله اصلي اينجاست كه بروسان تا كجا ميخواهد از ظرفيت اين توانمندي شعري خود و ويژگي سرودههايش بهره ببرد؟ ميان «يك بسته سيگار در تبعيد» و «مرثيه براي درختي كه به پهلو افتاده است» چقدر فاصله هنري است؟ در اين ميان چه چيزهايي به شعر او اضافه شده است؟ تقريباً هيچ چيزي و او مجبور شده است در مجموعه دوم هم تعدادي از شعرهاي مجموعه نخست خود را بياورد و كنار هم قرارگرفتن سرودههاي بعد و قبل انتشار نخستين مجموعه نشان ميدهد كه شعر بروسان همچنان بر محور شعري حسي، غريزي و خيالي صرفاً تشبيهگرا ميچرخد.
بروسان امروز شاعري است كه شعرش نه تنها مورد توجه عامه است، بلكه گروهي از شاعران جوان نيز از شعر او تقليد ميكنند. به همين دليل او بايد بيشتر و پيشتر از بقيه سعي در ارتقاي سطح شعري خود داشته باشد. او شاعري است كه به ظرفيتهاي شعري خود به خوبي آگاهي دارد و احتمالاً بيش از هركسي ميداند كه زمان پوست انداختن زباني شعرش نيز فرارسيده است. با وجود اين كه خاستگاه او، سرزمين شاعران زبان آور است، بروسان در مواجهه با عناصر تشكيل دهنده شعر همه صحنه را تقريباً به كلي به حس توانمند و تاثيرگذارش واگذار كرده است.
در شعر او از اجراهاي زباني، ايجاد كاركردهاي تازه ميان كلمات و بهرهمندي از روايت يا بينامتنيت خبري نيست. واژهها به سادهترين شكل و بدون تراش خوردگي است و شاعر براي بهره بردن از ظرفيتهاي زبان (جز در مواردي اندك نظير شعر صفحه 36) تلاشي نميكند و به همين دليل، شعر او براي كساني كه سادهترين و در دسترسترين شكل شعر را ميپسندند بسيار جذاب است. اين، يقيناً حالت مطلوبي براي شاعري حرفهاي مانند غلامرضا بروسان نيست.

«آفتابپرست نازنين» تازهترين رمان كاتب اگر چه مولفههايي از نوشتههاي پيشين نويسنده را با خود دارد، اما به روشني نشان ميدهد از برخي ويژگيهاي شناخته شده آثارش به نفع مخاطب فاصله گرفته است. اين نوشتار نگاهي دارد به تازهترين رمان اين نويسنده كه انتشارات هيلا آن را منتشر كرده است.
كاتب را نويسندهاي ميشناسيم كه به شكلي سختگيرانه خود را از هياهوي ادبيات داستاني و جايزهها و نقدها و محافل بركنار نگه داشته است. در خلوتي خودخواسته نشسته است و با زبان و داستان سرگرم است و هرازچند گاهي ثمره اين كش و قوس دائمي را به صورت كتابي تازه به مخاطبان ارائه ميكند.
سابقه ذهني مخاطب از كاتب، نويسندهاي است كه بشدت درگير فرم و زبان است و سردرآوردن از روابط پيچيدهاي كه او در داستان ايجاد ميكند و فرم نوشتههاي او كار شاقي است كه مخاطب را فراري ميدهد، اتفاقي كه در اين رمان به نفع جلب و جذب مخاطب نيفتاده و خواننده با نويسندهاي روبهروست كه كمتر درگير ذهنيت فرماليستي است و بيشتر به قصهگويي بها ميدهد.
او در تازهترين رمانش، به روابط پيچيده انسانهايي ميپردازد كه در جايي دوردست در محاصره برف و طبيعتي خشن در كارگاه مجسمهسازي مشغول به كارند. آدمهايي با هويتهاي قومي و فرهنگي متضاد و متنوع كه اساس روابط آنها بر نوعي رقابت همراه با سوءتفاهم بناشده است.
داستان در اين ميان نگاهش را بر زندگي دختري تنها به نام شوكا استوار كرده كه پدرش مدتهاست مرده و مادرش ـ كه شوكا او را آفتابپرست صدايش ميكند ـ زندگي در كنار سرهنگي عراقي را به زندگي رنجبار با پدر شوكا ترجيح داده است.
داستان در ادامه به كشاكش انسانهايي گسترش مييابد كه همه به نوعي درگير كينهاي ديرسال و عميقاند و از نكبت اين كينههاي خونين خلاصي ندارند. آدمهايي كه همه سرمايه زندگي خود را خرج به دست آوردن لذت انتقام يا فرار از آن كردهاند و در تلاقي اين دو دسته، داستان شكل ميگيرد.
در اين كشاكش سخت، داستان ميتوانست رنگي از خشونتي غيرقابل مهار بگيرد و با وجود اين كه شدت اين كينهها گاه چنان سر باز ميكند كه انسانها به شكنجهگراني سنگدل تبديل ميشوند، كاتب سعي كرده است داستان را در تعادل نگاه دارد و اتفاقا با وجود كينه منتشري كه زندگي آدمهاي داستان را به نابودي كشيده است، آفتابپرست نازنين از خشونت ساديسمي مستتر در سفيدخوانيهاي خود به شكلي هوشمندانه تهي است و اتفاقا وجود شخصيت شوكا با طنزي كه در وجود او انباشته شده است متن را به تعادلي منطقي ميكشاند.
شوكا نهتنها نقطه ايجاد اين تعادل در متن است كه با حضور و روايتي كه از زبان او بيان ميشود يكي از دغدغههاي اصلي نويسنده اجرا ميشود. نويسنده به دنبال آن است كه نوعي عدم قطعيت در قضاوت خواننده نسبت به همه شخصيتهاي داستان در متن جريان باشد و خواننده با قاطعيت نتواند يك شخصيت را محكوم يا تاييد كند.
وجود شوكا با روايت اول شخص، نخست مخاطب را درگير روايت او ميكند و بعد وارد شدن روايتهاي ديگر و موازي بخصوص حرفهايي كه مريم در آخرين لحظات عمر ميگويد اين ذهنيت را ويران و يا حداقل دچار خدشه ميكند.
بعد از اين است كه ديگر نميتوان با قطعيت گفت كه آيا اكسير قرباني، كينه خود است يا شكنجهگري بيرحم؟ مثل يك عارف به كنج عزلت خزيده است يا عاشقي كه دست در دست مريم دارد؟ مريم چه؟ كدام روايت درباره او درست است؟ درباره شوكا و عمه و ديگران چه؟ شوكا چرا در ابتدا به مريم كمك نكرد؟ آيا او هم از شكنجه مريم لذت ميبرد؟
اين عدم قطعيت به همه رفتارهاي شخصيتهاي داستان نيز سرايت كرده است. آنها حتي پس از خشونتي كه از خود بروز ميدهند نميتوانند ترديد خود را از اين كه راه درست كدام است و آيا اين حد از خشونت فايدهاي جز نابودي خود و زندگيشان دارد كتمان كنند.
آنها در پايان همه كش و قوسها با اين سوال روبهرو ميشوند كه براستي از اين چرخه وحشتناك كينه و خشونت چه عايدشان شده؟ نكتهاي كه ميتواند حداقل بهرهاي باشد كه رماني مثل آفتابپرست نازنين نصيب مخاطبش ميكند.
در اين ميان نبايد از اين نكته نيز گذشت كه حضور و ردپاي نويسنده در پردازش شخصيتها كمي بيش از آن كه اين شكل از رمان ظرفيتش را داشته باشد پررنگ است. شخصيت شوكا چنان كاتب را درگير خود كرده است كه او از انديشيدن به برخي بايد و نبايدهاي آن غافل مانده است.
دختري با اين حد از شعور و درك اجتماعي و هوش شخصي كه در حد خود، يك روشنفكر كوچك سال با ويژگيهاي شخصيتي منحصر به فرد است چقدر با دختري كه در يك منطقه دورافتاده و احتمالاً بدون فرصت تحصيل بزرگ شده است تطابق دارد؟ ديالوگهايي كه نويسنده بر زبان شخصيتهاي خود نيز جاري ميكند اين ويژگي را دارد.
همه در بدترين شرايط زندگي و سختترين بحرانهاي روحي و رواني دقيقاً به گونهاي كه نويسنده ميخواهد تميزترين و بهترين جملاتي را كه بايد، به زبان ميآورند و در اين ميان تفاوتي ميان پيرمردي كه لحظه به لحظه به مرگ و نابودي خانوادهاش در اثر كينهجويي نزديك ميشود و زني كه گلوله خورده است و در حال جان دادن است، نيست.
به اتهام های بی دلیل
بسته بود
آن پرنده
بی پناه و خسته بود
پیش رو هزار و یک تفنگ تشنه
در کمین اشتباه او
میل پرزدن
رها شدن
گناه او
دست های خسته ی مرا که دید
پر کشید
راستی
بوسه های یک پرنده ی رها
چه شاعرانه است

اين جوانك من بودم كه فكر ميكردم يك روز شاعر ميشوم و در اين نوشته ميخواهم داستان اين دگرگوني فكري را برايتان بگويم و چه مناسبتي بهتر از روز بزرگداشت سعدي آن هم درست در روز اول ارديبهشت ماه جلالي؟
آن سالها استاد استادان شعر معاصر كه حكايت تاختنش بر فردوسي نيز مشهور است، هنوز در اين دنياي فاني حضور داشت و ماي جوان بي قدر و قيمت كه ميخواستيم سري توي سرها دربياوريم، خط به خط اظهار فضلهاي استاد را حفظ ميكرديم و البته چون اين ايشان سعدي را شاعر نميدانستند و حكم بر ناظم بودنشان داده بودند، شكي نداشتيم كه سعدي شاعر نبوده است و به حكم تبليغات سعد بن زنگي و سليقه فسيل استادان دانشگاه، سري توي سرها در آورده است.
از طرف ديگر، نويسنده خوش ذوق كتابهاي درسي آن سالهاي ما زحمت كشيده بودند و كتابهاي ما را پر كرده بودند از شعرهاي سعدي منتها سعدياي كه ما توي كتابهاي درسيمان ميخوانديم معلم خشك اخلاق بود كه همهاش از ابن عبدالعزيز حكايت ميكرد كه بودش نگيني در انگشتري يا روباهي كه دست و پا نداشت و روزياش ميرسيد. خوب ما هم كلاه نقدمان را قاضي ميكرديم و ميديديم انصافاً تو كز محنت ديگران بيغمي / نشايد كه نامت نهند آدمي نظم خوبي است منتها شعر نيست. شعر يك چيزي است كه دلت را بلرزاند، حالتت را دگرگون كند و وقتي ماندهاي چه بگويي و چگونه بگويي به جاي تو حرف ميزند و براي ما در آن سن و سال فقط حافظ مانده بود كه نه معلم اخلاق بود، نه نصيحت كننده، نه حكايت نويس بلكه ميگفت: زين آتش نهفته كه در سينه من است/ خورشيد شعلهاي است كه در آسمان گرفت و اين البته شعر بود، حسابي هم بود.
اينها گذشت و گذشت تا بالاخره ما هم به حال و حالتهاي چنان كه افتد و داني دچار شديم. بايد براساس اين حالت دنبال شعرهاي سوزناك ميگشتيم و آوازهاي در مايه شور گوش ميكرديم و بالاخره باباطاهر تا يك جاهايي جواب ميدهد تا اين كه ديديم اي دل غافل يك روز شجريان دارد يك نالهاي ميكند كه درست راسته كار ما بود:
هزار جهد بكردم كـه سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
شمايل تو بديدم نـه عقـل ماند ونه هوشـم
حكايتي ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حكايتي اسـت به گوشم
مگر تو روي بـپوشي و فتنه باز نشاني
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن چو پند ميننيوشـم
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
كه گر مراد نيابـم به قدر وسع بكوشم
درست است كه تخلص داد ميزد همان ناظم پيش گفته اين ابيات را مرتكب شده است ولي چه ميكرد اين شعر با ما! متاسفانه بايد ميپذيرفتم كه استاد اشتباه كردهاند و سعدي هم شاعر بوده است و خودش نميدانسته است. هرچه شعر را بالا پايين ميكردم كه با نگاه موشكاف صنعت كشف كنم استعارات و تشبيهات و صنايع لفظي و معنوي اين بيتها را در بياورم، ميديدم چيز چنداني گيرم نميآيد و شاعر به اندازه نصف نصف يكي از استادان شاعر معاصر نه بازي زباني به خرج داده است نه خيالپردازيهاي عجيب و غريب و نه هيچ هنرمندي شگفت آور ديگري ولي شعر، همان است كه من دنبالش بودم و احتمالاً شما هم دنبالش هستيد .
اين است كه مجبور شدم بروم و غزليات سعدي را بخرم و وقتي ازآن روز تا همين الان اين كتاب شده است كتاب بالينيام دائم بگويم كه چرا بزرگي مثل آن استاد بر اين مجموعه شگفت از احساس و شاعرانگي چشم بسته است و چرا اين وجه درخشان و هنرمندانه سعدي در كتابهاي درسي ما خالي است. بايد پذيرفت كه متاسفانه با وجود همه اقدامات چشمگير آموزش و پرورش معدودي از دانشآموزان ما ممكن است عاشق شوند (كه گويا ميشوند) و بهتر است براي رفاه حال اين گروه از عزيزان نسل سومي فكري به حال معرفي آثار سعدي در كتابهاي درسي هم بشود چون همانگونه كه گفتم باباطاهر تا يك جاهايي جواب ميدهد!
غزل سعدي، شاهكار سادگي در كنار حس و عاطفه و تلفيق آن با زباني پيراسته، فني و در عين حال بيتكلف است. براي هر كسي كه ميخواهد راز شعر را بفهمد، خواندن غزل سعدي يك نياز دائم است. غزل سعدي به ما ياد ميدهد كه نبوغ شعري فراتر از همه صنعتگريها و آموزههاي كلاسيك و مدرن و پست مدرن است، راز شعر در اين است كه صدها سال بعد، جواني در گوشه غربت با سادگي كلماتت گريه كند و بنالد كه: غم زمانه خورم يا فراق يار كشم/ به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم؟
به اعتقاد يك وبلاگنويس، وبلاگنويسي آرماني آنجاست كه افراد اين حق را براي خود قائل باشند تا ايدهها، تفكرات، درنگها و تاملات خود را راجع به موضوعات و حيطههاي مختلف در دفترچه شخصي الكترونيكي خود بنويسند و در معرض قضاوت مخاطبان قرار دهند و در عين حال قواعد بازي را بپذيرند.
آرش شفاعي در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با بيان اينكه نقطه آرماني وبلاگنويسي شخصي است و هر كسي وارد اين حيطه ميشود يك آرمان شخصي دارد، اظهار كرد: بخشي از قواعد بازي در وبلاگنويسي آن است كه زماني كه در يك بازي جمعي شركت ميكنيم و ديدگاههاي خود را به اشتراك ميگذاريم بايد ظرفيت نقد شدن و مخالفت با ديدگاههاي خود را داشته باشيم. بنابراين اگر وارد اين حيطه ميشويم بدانيم ايدههايمان مطلق نيستند و ديگراني هستند كه ميتوانند با ما مخالفت و ما را نقد كنند.
وي ادامه داد: اگر بپذيريم وبلاگ يك محيط تبادل تجربيات و آگاه شدن است، مخالفت و نقد منطقي از ايدهها، دفاع نويسنده از عقايد و درصورت لزوم اصلاح اشتباهات نيز به دنبال آن قابل پذيرش است.
شفاعي تصريح كرد: در فضاي وبلاگنويسي بايد پذيرفت كه هر يك از ما به عنوان فردي از اجتماع داراي حقوقي هستيم كه از سوي مجموعهاي از آدمهاي اطراف پذيرفته و به رسميت شناخته ميشود و محترم است. از اين رو نسبت به مجموعهي انسانهاي اطراف و اجتماع خود وظايفي داريم و بايد خطوط قرمز، بايدها و نبايدهاي زندگي و اجتماعي خود را احصا و محترم بشماريم. البته اين به آن معنا نيست كه وبلاگنويسي را در يك چارچوب خاص محدود كنيم، بلكه يك سري مسائل زيربناي زندگي اجتماعي هستند و نبايد وارد آنها شد.
وي همچنين گفت: تشويق به از بين بردن حريمهاي خصوصي و اجتماعي، آموزشهاي نادرست غيراخلاقي و شكننده ساختارهاي اجتماعي، ارائه تصويرهاي شكننده ساختارهاي اخلاقي جامعه يا زير سوال بردن غيرمنطقي برخي ساختارهاي اجتماعي از جمله خطوطي است كه اگر كسي از آزادي حيطهي وبلاگنويسي براي بهم زدن امنيت اخلاقي و عمومي جامعه سوءاستفاده كند و مطالبي را منتشر كند كه اين ساختارها را برهم زند، بايد در نهايت بپذيرد كه ساختار كلي نيز با او مخالفت ميكند.
وي افزود: در اين شرايط براي اصلاح وضعيت فيلترينگ يا حذف يك ديدگاه است اما از آن سو ميتوان وارد ديالوگ شد و اشتباهات را به كسي كه اين ساختارها را برهم ميزند، يادآور شد. اين از طريق نقد و قانع كردن امكان پذير است تا ساختار صحيح از سوي فرد اشتباه كننده پذيرفته شود كه البته منظور ساختارهاي سياسي نيست، بلكه منظور پذيرش ساختارهاي اخلاقي و اجتماعي است.
شفاعي يادآور شد: اگر كسي محيط وبلاگ نويسي را به سمت آنارشيسم ببرد در مرحله اول خودش ضرر ميكند و اگر وادار به پذيرش نشد منزوي و خارج از ساختار شناخته ميشود چراكه تسري اين آنارشيسم به كليات جامعه و وارد كردن آن به حيطههاي شخصي جايز نيست.
وی با اشاره به این که تعداد ناشران حرفهای ما در حال افزایش است گفته است : ما باید طی پروسهای طولانی به جایی برسیم که ناشران ما حرفهای شوند. البته ایشان مشخص نکرده است این " پروسه" با کدام پیش بینی و هدف گذاری و سیاست اجرایی قرار است به عرصه ی عمل برسد همچنین مشخص نکرده است که ضمیر"ما" به چه کسی برمی گردد؟ آیا وزارت ارشاد قرار است از بالا دستورالعمل حرفه ای شدن به ناشران ابلاغ کند یا این که ناشران خودشان هم در این پروسه مشارکت و حق ابراز نظر هم دارند؟ در ضمن مشخص نشده است که سی سال زمان مناسبی برای اجرای یک پروسه بوده است یا نه؟ احتمالاْ مبداء زمان از نظر ایشان تاریخ حکم معاونت وزیر ابلاغ شده به شخص خودشان بوده است .

آقای پرویز همچنین درباره سیاست پرحاشیه ی خرید کتاب از ناشران هم گفته است : در معاونت فرهنگی برای خرید کتاب اصلاً بحث ناشر مطرح نیست. قبلاً ناشران کتابهای خود را به معاونت میدادند و در کمیته خرید مطرح میشد. ما این بحث را از اداره کتاب منفک کردیم.الان به این شکل است که هر ناشری دو جلد از کتابش را میآورد که یک جلد آن مستقیماً به کمیته خرید میرود و در آنجا فقط کتاب را بررسی میکنند و اساساً ناشر مطرح نیست. در این مرحله اگر کتابی مورد تائید قرار گرفت توسط نمایندگان مراکز خرید، خریداری میشود.
وی درباره دلیل خریدهای کلان از برخی ناشران هم گفت: ممکن است از برخی ناشران کتابی خریداری نشود و من این را میپذیرم به خاطر اینکه بعضی ناشران ممکن است کتاب خوبی عرضه نکنند اما در مجموع تعداد ناشرانی که کتاب از آنها خریده میِشود بسیار زیاد است.
همچنین به صورت ویژه تاکید فرموده اند که :الان تصمیمگیریها در این رابطه خیلیها عادلانهتر از گذشته است.
این حرف ها از سوی یک مقام دولتی تا زمانی که با آمار و فهرست شفاف ارائه نشود در حد یک "ادعا" است . بهترین مرجع برای تشخیص عادلانه یا ناعادلانه بودن خرید کتاب از سوی وزارت ارشاد ناشران هستند. اگر به خاطر داشته باشید ۳ سال قبل اتحادیه ناشران در اعتراض به عدم شفافیت و ناعادلانه بودن شرایط خرید کتاب دست به نامه نگاری ها و اعتراض هایی زد. وزارت ارشاد در آن زمان با این استدلال که ما برای خرید کتاب بر اساس نیاز کتابخانه های خودمان عمل می کنیم جوابی به ناشران داد که در جای خود باید بیشتر به آن پرداخت. آیا اصولاْ کتابخانه های عمومی باید جایی باشند که بازتاب دهنده ی آثار چاپی منتشر شده در کشور و سلایق فرهنگی و اجتماعی متنوع باشند یا اداراتی تابع سیاست ها و خط مشی های وزیر و معاونان وی؟
به هرحال فهرستی که سال گذشته از کتاب های خریداری شده از سوی وزارت ارشاد منتشر شد و در زمان خود توجهاتی را به سمت خویش معطوف کرد به روشنی نشان می دهد که وزارت ارشاد از اهرم "خرید کتاب به جای اعطای یارانه ی کاغذ" به عنوان بازویی برای اعمال سیاست های خود و حمایت از ناشران خاص بهره می برد و ادعای جدید معاون وزیر تا زمانی که با ارائه تازه ترین فهرست های واقعی خرید کتاب همراه نباشد چندان درست به نظر نمی رسد.
در همین زمینه حمایت وزارت فرهنگ از وزارت ارشاد اسلامی ! و خریدن یا نخریدن مساله این است و ناشران خواستار شفافیت شدند و فارس:ارشاد از بيش از 250 ناشر كتاب خريد و خریدهای جیغ بنفشی و نشر نی خودداری کرد و خريد ۲۵ميليارد تومان كتاب .
ماجرا این است که اکثریت قابل توجهی از مردم این کشور به ممنوعیت ساخت مناره برای مساجد مسلمانان در این کشور رای دادند . رای گیری خنده داری که نتیجه ی آن با تبلیغات وسیعی که احزاب و رسانه های این کشور به راه انداخته بودند و با پوسترهایی که در آن ها کشور سوئیس زیر سلطه ی مناره هایی بلند ترسیم شده بود و زنی در روبنده ای سیاه به آن ها نگاه می کرد - حس ترس از تسلط بنیادگرایی بر کشور آرام و امن در مردم ایجاد شد.
حقیقت ماجرا این است که در سوئیس جمعیت مسلمانان و تعداد مساجد آن ها آن قدر در اقلیت است که هرگز نمی توان تصور کرد حتی اگر این شمار - ۴ و نیم درصدجمعیت- به چندبرابر هم برسد ترکیب جمعیتی مسلمان و غیر مسلمان در این کشور تغییر محسوسی کند . مسلمانان این کشور هیچ نفوذ قابل توجهی در گروه های تاثیرگذار اجتماعی هم ندارند که احساس شود با نفوذ در کانون های قدرت می توانند خطری برای امنیت سوئیس ایجاد کنند .خنده دار تر از همه این که تنها ۴ مناره در تمام این کشور وجود دارد و این همه دعوا و تبلیغات اساساْ از ریشه مضحک است .
سوال این جاست که واقعاْ این احساس خطر چگونه ایجاد شده است ؟ من می پذیرم بخش مهمی از این اسلام هراسی به عملکرد تندورهای مسلمان نما برمی گردد ولی بخش بسیار بزرگی از این هراس بی دلیل و اغراق شده نتیجه عملکرد هماهنگ شده ی رسانه ها با کانون های قدرتی است که از تشدید روند ترس از ترور - که با برجسته سازی رسانه ای به ترسی حقیقی و درجه اول تبدیل شده و با برچسب زدن به معادلی برای ترس از اسلام تبدیل شده - سود می برند.
سازمان عفو بین الملل با محکوم کردن این رای گیری پرسیده است چرا در برابر ساخت ده ها کلیسا با مناره های بلند کسی در سوئیس احساس تجاوز به حقوق شخصی اش را نکرده است؟ پاسخ این سوال را کسی نخواهد داد چرا که به نظر می رسد گروهی بزرگ در غرب به دنبال کسب منافع سیاسی و اقتصادی و فرهنگی از چرخه ی پرشتاب معادل سازی اسلام با ترور هستند. شاید در این باره باز هم بنویسم.
روزنامه ي همشهري به خاطر درج يك آگهي كه در آن معبد نيلوفر متعلق به بهائيان نشان داده شده تعطيل شده و جالب اين است كه بنا بر اظهار آقاي عباس سليمي نمين كه امروز در فارس منتشر شده است اين آگهي پيشتر در روزنامه هاي ايران و خورشيد نيز منتشر شده بوده است !
اگرچه تعطيل شدن همشهري درست در آستانه ي مانور تبليغاتي بزرگ شهرداري تهران به مناسبت افتتاح تونل توحيد مي تواند بخشي از پروژه ي بزرگ تري باشد كه از آن مي توان به جدي تر شدن تقابل احمدي نژاد و قاليباف رسيد. پروژه اي كه با صحبتهاي احمدي نژاد درباره ي دولتي شدن مديريت مترو آغاز شد و ديروز با به بن بست رسيدن رايزني ها براي عدم تعطيلي همشهري چهره اي عريان تر به خود گرفت.
رامين امروز از ادامه ي تعطيلي همشهري و تمامي ضمائم آن تا تشكيل دادگاه سخن گفته است تا به اين وسيله اين فرضيه تقويت شود كه دولت فرصت مناسب را براي فلج كردن قدرت رسانه اي قاليباف را به خوبي قدر مي داند . تهران امروز در برابر قدرت و شمارگان و ضريب نفوذ غولي مانند همشهري( با اضافه شدن ضميمه هاي آن) اصلاً قابل مقايسه نيست .
همشهري را به درستي بايد بنيانگذار جريان نوين رسانه هاي مكتوب در كشور دانست كه با مديريت كساني چون كرباسچي و عطريان فر پا گرفت و توانست ذائقه ي مخاطبان مطبوعات را كه به روزنامه اي رنگي و تا حدود زيادي غيرسياسي عادت نداشت با شكلي جديد از روزنامه آشنا سازد. طرفه اينكه درست در روز مرگ موقت همشهري ، مدير برجسته اش - عطيان فر- از زندان آزاد شد.
همشهري واژه ي ساده اي در سپهر سياسي و فرهنگي ايران نيست . اين روزنامه را به راحتي و بدون هزينه نمي توان از دور خارج شد چرا كه همشهري به بخشي از نياز روزمره انسان شهر نشين مقيم پايتخت تبديل شده و بخشي از خاطرات همه ي ما تبديل شده است .
پی نوشت: به نظر می رسد لابی های قالیباف کار خود را کرد. آیا باید منتظر تغییراتی در هیات نظارت بر مطبوعات برای پیشبرد دیدگاه های انقباضی در معاونت مطبوعاتی باشیم؟

«جمعه خيابان وليعصر» دو بخش دارد. بخش اول كه «هندسه شهر كامل است» نام دارد، 24 قطعه شعر را در خود جا داده است. يكي از شعرهاي اين بخش «تشييع جنازه رسمي» است: راه بسته است/ آه مادران منتظر/ پيش پاي سربازان مودب/ موج ميخورد/ دستهاي قلم/ براي خدا/ شكايت نامه امضا ميكنند./ راه بسته است/ و عابران فرسوده/ به توبيخهاي اداري فكر ميكنند.
بخش دوم «چهارراههاي احتمال» نام دارد. اين بخش شامل 8 قطعه شعر است. «فال» يكي از شعرهاي اين بخش است: از نماز صبح تا به حال/ فال پشت فال/ حافظ عزيز هم جواب روشني نميدهد/ اين چنين كه ميرود؛ كلاف پيچ پيچ بغض/ از گلوي من/ وا نميشود/ اين چنين كه ميرود/ نذرهاي من/ هيچگاه، ادا نميشود.
شفاعي سال 1354 در مشهد متولد شد. او تقريبا از سال سوم دبيرستان آغاز به نوشتن كرده و تاكنون خبرنگار گروه ادب و هنر، خبرنگار سياسي، معاون گروه اجتماعي و دبير سرويس اجتماعي روزنامه قدس بوده است. پيش از اين سه مجموعه شعر ديگر به نامهاي«تهران شبيه هر شب ديگر سياه بود»، «تا فراسوي رفتن» و «تكههاي سرب در دهانم» از آرش شفاعي منتشر شده است.او در سال 1383 برنده رتبه نخست مسابقه سراسري شعر حج و در سال 1384 برنده جايزه جشنواره شبهاي شهريور شد. «جمعه خيابان وليعصر» 76 صفحه است و 1700 تومان قيمت دارد. طراح جلد اين مجموعه سعيد باباوند است.
ای سیاست پیشه! سیاسی * چرا؟
رای از مجرای رقاصی چرا؟
شیخ اصلاحات را پرسد کسی
می کند دیدار با "ساسی" چرا؟
ساسی از اندام یارش حرف زد
شیخ ما گردید احساسی چرا؟
از عبا عمامه ی خود شرم کن
با مزلفها تو می لاسی چرا؟
همنشین کله سیخی ها شدن
با وجود اینکه خود تاسی چرا؟
پس در این سي سال کس یادی نکرد
فی المثل از شخص آغاسی ** چرا؟
گر برادر "شین" کمی طناز شد
شیخ جان! اینقدر حساسی چرا؟
***
مشکل من با تو مالی بود و بس
نازنینا! می شوی عاصی چرا؟
شعرها گفتم ولیکن کس نداد
در ازایش نیم پاپاسی چرا؟
* با تشدید یای اول خوانده شود
** آغاسی لب کارون منظور است با شاید این جمعه بیاید شاید اشتباه نشود
به اعتقاد يك وبلاگنويس، اگر وبلاگ را به عنوان يك رسانه بپذيريم، اين رسانه ميتواند بر نهادينه كردن فرهنگ گفتوگو، نقد سالم و عقلاني و همچنين جهتدهي به افكار عمومي تاثيرگذار باشد، اما نبايد توقع ما از اين رسانه خاص، بالا باشد و از سويي ديگر نبايد اين رسانه شخصي را بازگوكنندهي خواستهاي جمعي دانست.
آرش شفاعي در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) اظهار كرد: اگر در رسانهي شخصي وبلاگ، گفتههاي شخصي و خلاف بر عادت و جريان مطرح شود، جامعه بايد تحمل برتابيدن آن را داشته باشد و آن را بايكوت نكند، چراكه وبلاگ يك ساحت كاملا فردي و شخصي است و فرديت انسانها در اين فضا اهميت بيشتري دارد. بنابراين ممكن است اين فرديت با عموم روال جامعه تفاوت داشته باشد.
وي تصريح كرد: اگر قرار است وبلاگها ايجادكنندهي فضاي گفتوگو در جامعه باشند، بايد فرديتهاي متفاوت نيز تحمل و به رسميت شناخته شوند، در غير اين صورت در عمل اصلا گفتوگويي رخ نميدهد و همان گفتمان مسلط جامعه در وبلاگها و حريمهاي شخصي باز توليد ميشود.
شفاعي افزود: كاركرد ديگر وبلاگ آن است كه گفتمانهاي شخصي و فردي و مبتني بر ديدگاههاي كاملا مستقل را بازتاب ميدهد و بنابراين اگر وبلاگ بخواهد فرهنگ گفتوگو را گرمتر كند، بايد فرديت به عنوان مهمترين عنصر وبلاگنويسي مورد توجه قرار گيرد و تحمل شود.
وي همچنين گفت: انتظار تاثير وبلاگها بر جهتدهي به افكار مردم در جامعه كمي بالا بردن سطح مطالبات و توقعات از وبلاگنويسي است، چراكه انتظار ما از اينكه در كوتاه يا ميان مدت، وبلاگنويسي سطح افكار عمومي جامعه را بالا ببرد، توقع بيجايي است.
به گفتهي وي، وبلاگنويسي ممكن است به فضاي گفتوگو، تضارب افكار و آشنا شدن با ديدگاههاي مختلف كمك كند كه درنهايت جامعه به ساحتهاي جديدي دست يابد، اما تحقق اين موارد نيازمند يك پروسهي كاملا بلندمدت است.
شفاعي خاطرنشان كرد: وبلاگنويسي ميتواند به بحثهاي رايج در سطح جامعه جنبهي شخصيتر بدهد و ديدگاههاي تكتك افراد جامعه راجع به يك موضوع مشخص را منتشر و اين فضا را گرمتر كند كه در نهايت با برآيند نظرگاههاي منفرد، به يك نظرگاه جمعي دست يابد، اما وظيفه تصحيح يا عدم تصحيح اين نظرگاه در جامعه برعهده ساير رسانههاست نه وبلاگ.
اين وبلاگنويس با بيان اينكه فضاي وبلاگ ميتواند به عنوان جايگاه تمرين نقد سالم و عقلاني مطرح شود، گفت: وبلاگها بخشي از افكار عمومي جامعه هستند كه بلافاصله پس از وقوع يك حادثه در جامعه با نگاه و زاويه خودشان، آن را نقد اجتماعي، شخصيتي، طنز و... ميكنند. در بررسي برآيند اين محيط، فرديتهاي مختلف با نگاههاي متفاوت وجود دارند، اما اينكه اين نگاهها بتوانند در تصميمگيريهاي جامعه نيز دخالت كنند، از عهده وبلاگنويسي خارج است.

اين تازه آغاز ماجرا بود، چرا كه حتي در صورت انتشار كتاب و عرضه آن به بازار نشر، روابط پيچيده و مخوف گستره توزيع و پخش كتاب چنان بود كه عملا اين كتابها به بازار كتاب كشور راه نمييافت و هر سال شاهد انتشار تعداد زيادي مجموعههاي شعر قابل قبول در كشور بوديم كه در صورت توزيع سالم و گسترده، قابليت جلب مخاطبان فراوان را داشتند، اما عملا اين مجموعهها ديده نميشدند.
از سوي ديگر، ناشران با حذف پرداختحق التاليف در صورتي كه هنگام نشر كتاب، بهايي مطالبه نميكردند به جاي پول تعداد زيادي از نسخههاي كتاب را به شاعران تحويل ميدادند تا خود آنها را به نحوي به فروش برساند.
شبكه غيررسمي توزيع
مدتي است كه برخي شاعران بخصوص شاعران جوان كه از چرخه نامناسب توزيع آثارشان به تنگ آمدهاند و ديگر وعدههاي مسوولان در خصوص ساماندهي به وضعيت پخش كتاب را باور نميكنند، دست به اقدامي خودجوش زدهاند و با درج آگهيهايي در سايتهاي ادبي و وبلاگهاي شخصي، كتابهاي خود را با اعلام شماره حساب و نشاني بدون حضور در چرخه رسميپخش كتاب ميفروشند و حتي حاضرند تا يك پنجم قيمت كتاب را نيز به خريدهاي بيش از يك اثر تخفيف بدهند و اين در صورتي است كه براي حضوركتاب در چرخه رسميتوزيع، شركتهاي توزيع حدود 65 درصد قيمت پشت جلد را تخفيف ميخواهند و چك مابقي وجه ناشر را حداقل شش ماهه صادر ميكنند.
به اين ترتيب، در چرخه نامناسب انتشار كتاب در كشور ما و با وجود عدم اجراي قوانين وظايف مولف، ناشر و توزيع كننده همه مشكلات اجرايي و مالي بر سر مولف كتاب آوار ميشود و كسي كه داراي توانمندي هنري و آفرينش ادبي است، بايد به خاطر اين توانمندي مجازات نيز بشود و نه تنها درآمدي كسب نكند بلكه كتابش را به دست بگيرد و برايش تبليغ كند و يكي يكي بفروشد تا جلوي ضرر بيشتر را بگيرد.
در وضعيت كنوني كه به بهسازي وضعيت پخش كتاب اميدي نيست، شاعران جوان شهرستانها دست به تاسيس اعلام نشده يك «شبكه غيررسمي توزيع كتاب» زدهاند كه در آن، كتابهاي تازه منتشر شده شعر در جلسات شعرخواني شهرهاي مختلف، كنگرهها و شب شعرها معرفي و با جمعآوري بهاي اين كتابها تعدادي از آنها به شاعر سفارش داده ميشود. به اين ترتيب كتابهاي شعر اگر چه از رسيدن به دست عموم علاقهمندان و مخاطبان عادي محروم ميمانند؛ شاعران و مخاطبان حرفهاي شعر، تازههاي شعر جوان ايران را ميبينند و با تجربههاي شعري تازه آشنا ميشوند و جلوي زيان مادي يكي از شاعران را نيز ميگيرند.
جليل صفربيگي، شاعر رباعي سراي ايلاميكه با همين شيوه كتابش را به چهارمين چاپ رسانده است، با پذيرش اين كه بازاريابي كتاب براي شاعران را امري پسنديده و فرهنگي نميداند، ميگويد: من چند سال، پيش خواستم يكي از كتابهايم را از طريق يكي از شركتهاي پخش كتاب در تهران توزيع كنم آنها 40 جلد كتاب را با تخفيف زياد از من گرفتند و از بهمن 86 تا كنون پول آن را ندادهاند، در صورتي كه من تنها يك روز در نمايشگاه كتاب تهران 140 نسخه از كتابم را فروختم. در اين شرايط جز فروش كتاب از طريق دوستان شاعر چارهاي ميماند؟
او ميگويد: ناشران شهرستاني اغلب شيوههاي پخش كتاب را بلد نيستند و تازه اگر هم بخواهند در اين چرخه وارد شوند، از سوي شركتهاي پخش كتاب و مافيايي كه در اين حوزه وجود دارد، اجازه عرضه كتاب نمييابند، به همين دليل براي رسيدن كتاب به دست مخاطب چارهاي جز اين روش نمانده است.
دردسرهاي نشر تمامي ندارد
اما ناشران نيز در اين باره حرفها و درد دلهايي دارند. سيد ضياءالدين شفيعي كه خود شاعر است و در كار نشر كتاب نيز دست دارد، با پذيرش اين كه شيوه كنوني شيوهاي فرهنگي نيست، ميگويد: در شرايط فعلي 2 راه پيش رو داريم يا اين كه به ركود تن بدهيم و مثل بسياري از شاعران كه سالهاست، اثري منتشر نكردهاند، كتاب چاپ نكنيم يا اين كه بپذيريم كتاب را با حداقل عوارض منتشر كنيم و از مجموعههاي نشر خصوصي انتظار پرداخت حق التاليف نداشته باشيم.
وي با بيان اين كه تحويل بخشي از شمارگان كتاب به صاحب اثر براي استفاده از روابط خود در ميان اهل ادبيات تنها چاره ممكن براي توزيع كتاب، بدون ورود در چرخه بيمار پخش كتاب است، ميگويد: تعطيل شدن حمايتهاي جانبي از ناشران نظير تحويل فيلم و زينك، عبور از گردنه سنگين صدور مجوز، عدم خريد كتاب از سوي ارشاد، سرگرداني در روشهاي سنتي و الكترونيك و افزايش بيحساب و كتاب بهاي كاغذ باعث شده است كه ناشر لذت انجام يك كار فرهنگي را از دست بدهد و وقتي شما كتابي به يك ناشر ميدهيد اين احساس به او دست ميدهد كه يك دردسر تازه برايش درست شده است، در اين حالت چارهاي نميماند كه شاعران نيز در چرخه نشر كتاب با ناشر همكاري كنند.
به اعتقاد آرش شفاعي، مهمترين مسألهي جشنوارهي شعر فجر اين است كه تكليفش با خودش مشخص نيست.
اين شاعر در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دربارهي ارزيابياش از جشنوارهي شعر فجر اظهار كرد: جشنوارهي شعر فجر، جشنوارهاي است كه قرار است به موضوع شعر بپردازد؛ منتها معلوم نيست كه راهكار اين جشنواره، شيوهي اجرا و نگرشش به شعر چيست؟
او يادآور شد: در هر سه دورهي جشنواره شاهد تقدير بودهايم و بخشهاي رقابتي هم به بخش جوانان محدود بوده؛ اما جالب است كه تعداد چهرههاي جواني هم كه اين جشنواره به آنها پرداخته، در زمينهي نگرششان به شعر، آدمهايي بودهاند از يك طيف شعري و يك نگرش.
شفاعي متذكر شد: تا زماني كه راهبرد بلندمدت براي جشنوارهي شعر فجر انديشيده و مشخص نشود كه ميخواهد رقابتي باشد يا محلي براي تجليل از دوستان، اين جشنواره همچنان به اين دور تكراري كه در سه دوره داشته است، ادامه ميدهد.
شاعر مجموعهي «تهران شبيه هر شب ديگر سياه بود» گفت: اگر قرار است جشنوارهي شعري داشته باشيم كه در فضاي ادبيات ما بنبستشكني كند، نگاه اصلياش بايد به آشتي دادن مخاطبان انبوه شعر با شعر امروز باشد؛ ولي محدود كردن جشنواره در سالنهاي خاص و روزهاي خاص با مدعوان خاص و بعد، بذل و بخشش كردن سكه هيچ مشكلي از شعر و مخاطبان شعر امروز حل نميكند؛ بلكه بر سوءتفاهمها دامن ميزند.
اين روزنامهنگار افزود: معتقدم دورهي سوم جشنواره يك نمايشنامهي تكراري و خستهكننده بود و تنها بازتاب و بازخوردش، پررنگ كردن سوء تفاهمهايي بود كه بين شاعران در حوزهي شعر وجود دارد. در اين جشنواره به 80 نفر در كنار 30 نفر سكه دادند؛ يعني تعداد سكههايي كه در اين جشنواره داده شد، سر به صدها ميزند؛ منتها هيچكس نيامد بگويد كه مبناي علمي و عملي اين ريختوپاش چه بوده است؟. آيا چهرههاي تقديرشده و يا تقديرنشده در اين جشنواره ميدانند مبناي انتخاب يا انتخاب نشدنشان چه بوده است؟
شفاعي اضافه كرد: مشكل ديگر اينكه اعضاي هيأتانتخاب و اعضاي شوراي سياستگذاري جشنواره و دبيرها جزو تجليليها و تقديريها بودند و نميدانم چگونه ميشود در محضري عمومي، جشنوارهاي رسمي با پول بيتالمال برگزار كرد و به اين تناقضها كه در جشنواره وجود دارد، پاسخ نداد؟
او خاطرنشان كرد: به هرحال، جا داشت حداقل اعضاي شوراي انتخاب و دبيران جشنواره اندكي بزرگواري از خود خرج ميكردند و اسم خود را در فهرست برگزيدگان جشنواره درج نميكردند تا باعث خندهي حضار نشوند.
اين شاعر در عين حال يادآور شد: شايد برگزاركنندگان اين دليل را بياورند كه چون اسم تعدادي از نامزدها جزو برگزيدهها نبوده و يا دلايل اينچنيني ميتواند موجب نقد و اعتراض شود؛ حتا اگر فرض آنها اين است، باشد؛ اما مبناي انتخاب چيست؟ حتا برخي از كساني كه برگزيده شده بودند، معترض بودند به اينكه چرا، و طيفهاي زيادي از شاعران شهرستان بودند كه چهرهي شعر هستند؛ اما ديده نشدند. و در عوض، آدمهايي ديده شدند كه در شاعر بودنشان شك است.
شفاعي در پايان گفت: وقتي مبنا نيست، دربارهي همهچيز ميتوانيد «ان قلت» دربياوريد كه همهي «ان قلتها» هم درست است. حتا سال گذشته در طيفي، شاعري انتخاب شد، كه در همان طيف، شاعرتر از او هم بود. تكليف جشنواره با خودش معلوم نيست و تنوعي هم نيست. آدمي كه 10 سال است هيچكس از او شعر نشنيده، جايزه ميگيرد؛ اما ديگري ديده نميشود و اين موضوع در جشنوارهاي كه دبيرش داور، عضو هيأت گزينش و برگزيده است، عجيب نيست.
فواره هاي علي رضا سپاهي لائين دوست شاعر دور از دستم يكي از زيباترين غزل هايي است كه بي شك از اين روزگار به سال ها و قرن هاي بعد مي رسد. اين شعر را بخوانيم:
فواره ها كه يخ زده بودند وا شدند
در ناگهان ظهر زمستان رها شدند
تكرار سربلندي ديرين خويش را
هربار پيش از آنكه نشينند ،پاشدند
هرچند شوق رفتشان بسته بود پاي
در راستاي قامت خود جابه جا شدند
فوراه هاي ساده كه از ارتفاع رود
در زير بار روشني خويش تاشدند
فواره هاي تاشده با دسته اي زلال
در دست آفتاب زمستان عصا شدند
درگير و دار صحبت فواره و عبور
ياران باد وارد اين ماجراشدند
فواره هاي رم زده در هاي و هوي باد
يك دست، دستهاي بلند دعاشدند
يك عده در عبور خود از ابر و آسمان
در امتداد روشن خود تا خداشدند
يك عده نيزخسته در آوردگاه باد
ازخويش با خيال نشستن جدا شدند
فواره ها - خلاصه بگويم- كه عاقبت
يك عده ما شدند و گروهي شما شدند
گروهي از امت من بر دروازه هاي بيت المقدس و پيرامون آن و دروازه هاي طالقان و پيرامون آن جهاد را رها نمي كنند و از اينكه شكست خورند يا ياري نشوند بيمي ندارند چرا كه بر حق اند تا اينكه خداوند گنج خود را از طالقان بيرون مي كشد پس دين خود را با آنها زنده مي كند آنچنان كه پيشتر مرده بود
|
|||
|