فرض كنيد جواني هستيد كه به سرتان افتاده بايد شاعر شويد و دائم در ديوان‌هاي شاعران سابق و لاحق مي‌چرخيد اما به اسم ديوان سعدي شيرازي كه مي‌رسيد، يك حس ناخودآگاه مي‌گويد نه سراغ اين يكي نرو ؛ سال‌ها بعد اگر كسي از شما پرسيد براي اين كه شاعر شوم، چه كتابي را بخوانم، بي‌هيچ فكر كردني بلافاصله مي‌گوييد غزل‌هاي سعدي را بخوان.

اين جوانك من بودم كه فكر مي‌كردم يك روز شاعر مي‌شوم و در اين نوشته مي‌خواهم داستان اين دگرگوني فكري را برايتان بگويم و چه مناسبتي بهتر از روز بزرگداشت سعدي آن هم درست در روز اول ارديبهشت ماه جلالي؟

اين كه من سعدي گريز بودم، تقصير 2 نفر آدم بود، روزي گريبانشان را مي‌گيرم و مي‌گويم شما بوديد كه سال‌ها مرا از لذت خواندن بهترين شعرهاي فارسي محروم كرديد و اگر نبود معجزه عشق، معلوم نبود همچنان در مجموعه‌هاي شعر لاغر و بي خون شاعران معاصر بايد به دنبال چه چيز عمرم را هدر مي‌دادم؟

آن سال‌ها استاد استادان شعر معاصر كه حكايت تاختنش بر فردوسي نيز مشهور است، هنوز در اين دنياي فاني حضور داشت و ماي جوان بي قدر و قيمت كه مي‌خواستيم سري توي سرها دربياوريم، خط به خط اظهار فضل‌هاي استاد را حفظ مي‌كرديم و البته چون اين ايشان سعدي را شاعر نمي‌دانستند و حكم بر ناظم بودنشان داده بودند، شكي نداشتيم كه سعدي شاعر نبوده است و به حكم تبليغات سعد بن زنگي و سليقه فسيل استادان دانشگاه، سري توي سرها در آورده است.

از طرف ديگر، نويسنده خوش ذوق كتاب‌هاي درسي آن سال‌هاي ما زحمت كشيده بودند و كتاب‌هاي ما را پر كرده بودند از شعرهاي سعدي منتها سعدي‌اي كه ما توي كتاب‌هاي درسي‌مان مي‌خوانديم معلم خشك اخلاق بود كه همه‌اش از ابن عبدالعزيز حكايت مي‌كرد كه بودش نگيني در انگشتري يا روباهي كه دست و پا نداشت و روزي‌اش مي‌رسيد. خوب ما هم كلاه نقدمان را قاضي مي‌كرديم و مي‌ديديم انصافاً تو كز محنت ديگران بي‌غمي ‌/‌ نشايد كه نامت نهند آدمي نظم خوبي است منتها شعر نيست. شعر يك چيزي است كه دلت را بلرزاند، حالتت را دگرگون كند و وقتي مانده‌اي چه بگويي و چگونه بگويي به جاي تو حرف مي‌زند و براي ما در آن سن و سال فقط حافظ مانده بود كه نه معلم اخلاق بود، نه نصيحت كننده، نه حكايت نويس بلكه مي‌گفت: زين آتش نهفته كه در سينه من است‌/‌ خورشيد شعله‌اي است كه در آسمان گرفت و اين البته شعر بود، حسابي هم بود.

اينها گذشت و گذشت تا بالاخره ما هم به حال و حالت‌هاي چنان كه افتد و داني دچار شديم. بايد براساس اين حالت دنبال شعر‌هاي سوزناك مي‌گشتيم و آوازهاي در مايه شور گوش مي‌كرديم و بالاخره باباطاهر تا يك جاهايي جواب مي‌دهد تا اين كه ديديم اي دل غافل يك روز شجريان دارد يك ناله‌اي مي‌كند كه درست راسته كار ما بود:

هزار جهد بكردم كـه سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
شمايل تو بديدم نـه عقـل ماند ونه هوشـم
حكايتي ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حكايتي اسـت به گوشم
مگر تو روي بـپوشي و فتنه باز نشاني
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن چو پند مي‌ننيوشـم
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
كه گر مراد نيابـم به قدر وسع بكوشم

درست است كه تخلص داد مي‌زد همان ناظم پيش گفته اين ابيات را مرتكب شده است ولي چه مي‌كرد اين شعر با ما! متاسفانه بايد مي‌پذيرفتم كه استاد اشتباه كرده‌اند و سعدي هم شاعر بوده است و خودش نمي‌دانسته است. هرچه شعر را بالا پايين مي‌كردم كه با نگاه موشكاف صنعت كشف كنم استعارات و تشبيهات و صنايع لفظي و معنوي اين بيت‌ها را در بياورم، مي‌ديدم چيز چنداني گيرم نمي‌آيد و شاعر به اندازه نصف نصف يكي از استادان شاعر معاصر نه بازي زباني به خرج داده است نه خيالپردازي‌هاي عجيب و غريب و نه هيچ هنرمندي شگفت آور ديگري ولي شعر، همان است كه من دنبالش بودم و احتمالاً شما هم دنبالش هستيد .

اين است كه مجبور شدم بروم و غزليات سعدي را بخرم و وقتي ازآن روز تا همين الان اين كتاب شده است كتاب باليني‌ام دائم بگويم كه چرا بزرگي مثل آن استاد بر اين مجموعه شگفت از احساس و شاعرانگي چشم بسته است و چرا اين وجه درخشان و هنرمندانه سعدي در كتاب‌هاي درسي ما خالي است. بايد پذيرفت كه متاسفانه با وجود همه اقدامات چشمگير آموزش و پرورش معدودي از دانش‌آموزان ما ممكن است عاشق شوند (كه گويا مي‌شوند) و بهتر است براي رفاه حال اين گروه از عزيزان نسل سومي فكري به حال معرفي آثار سعدي در كتاب‌هاي درسي هم بشود چون همان‌گونه كه گفتم باباطاهر تا يك جاهايي جواب مي‌دهد!

غزل سعدي، شاهكار سادگي در كنار حس و عاطفه و تلفيق آن با زباني پيراسته، فني و در عين حال بي‌تكلف است. براي هر كسي كه مي‌خواهد راز شعر را بفهمد، خواندن غزل سعدي يك نياز دائم است. غزل سعدي به ما ياد مي‌دهد كه نبوغ شعري فراتر از همه صنعتگري‌ها و آموزه‌هاي كلاسيك و مدرن و پست مدرن است، راز شعر در اين است كه صدها سال بعد، جواني در گوشه غربت با سادگي كلماتت گريه كند و بنالد كه: غم زمانه خورم يا فراق يار كشم‌/‌ به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم؟