محمدرضا كاتب نويسنده‌اي آشناست با رمان‌هايي كه هركدام هنگام انتشار توجه مخاطبان جدي ادبيات را به سوي خود جلب كرده است.

«آفتاب‌پرست نازنين» تازه‌ترين رمان كاتب اگر چه مولفه‌هايي از نوشته‌هاي پيشين نويسنده را با خود دارد، اما به روشني نشان مي‌دهد از برخي ويژگي‌هاي شناخته شده آثارش به نفع مخاطب فاصله گرفته است. اين نوشتار نگاهي دارد به تازه‌ترين رمان اين نويسنده كه انتشارات هيلا آن را منتشر كرده است.

كاتب را نويسنده‌اي مي‌شناسيم كه به شكلي سختگيرانه خود را از هياهوي ادبيات داستاني و جايزه‌ها و نقدها و محافل بركنار نگه داشته است. در خلوتي خودخواسته نشسته است و با زبان و داستان سرگرم است و هرازچند گاهي ثمره اين كش و قوس دائمي‌ را به صورت كتابي تازه به مخاطبان ارائه مي‌كند.

سابقه ذهني مخاطب از كاتب، نويسنده‌اي است كه بشدت درگير فرم و زبان است و سردرآوردن از روابط پيچيده‌اي كه او در داستان ايجاد مي‌كند و فرم نوشته‌هاي او كار شاقي است كه مخاطب را فراري مي‌دهد، اتفاقي كه در اين رمان به نفع جلب و جذب مخاطب نيفتاده و خواننده با نويسنده‌اي روبه‌روست كه كمتر درگير ذهنيت فرماليستي است و بيشتر به قصه‌گويي بها مي‌دهد.


او در تازه‌ترين رمانش، به روابط پيچيده انسان‌هايي مي‌پردازد كه در جايي دوردست در محاصره برف و طبيعتي خشن در كارگاه مجسمه‌سازي مشغول به كارند. آدم‌هايي با هويت‌هاي قومي ‌و فرهنگي متضاد و متنوع كه اساس روابط آنها بر نوعي رقابت همراه با سوءتفاهم بناشده است.

داستان در اين ميان نگاهش را بر زندگي دختري تنها به نام شوكا استوار كرده كه پدرش مدت‌هاست مرده و مادرش ـ كه شوكا او را آفتاب‌پرست صدايش مي‌كند ـ زندگي در كنار سرهنگي عراقي را به زندگي رنجبار با پدر شوكا ترجيح داده است.

داستان در ادامه به كشاكش انسان‌هايي گسترش مي‌يابد كه همه به نوعي درگير كينه‌اي ديرسال و عميق‌اند و از نكبت اين كينه‌هاي خونين خلاصي ندارند. آدم‌هايي كه همه سرمايه زندگي خود را خرج به دست آوردن لذت انتقام يا فرار از آن كرده‌اند و در تلاقي اين دو دسته، داستان شكل مي‌گيرد.

در اين كشاكش سخت، داستان مي‌توانست رنگي از خشونتي غيرقابل مهار بگيرد و با وجود اين كه شدت اين كينه‌ها گاه چنان سر باز مي‌كند كه انسان‌ها به شكنجه‌گراني سنگدل تبديل مي‌شوند، كاتب سعي كرده است داستان را در تعادل نگاه دارد و اتفاقا با وجود كينه منتشري كه زندگي آدم‌هاي داستان را به نابودي كشيده است، آفتاب‌پرست نازنين از خشونت ساديسمي‌ مستتر در سفيدخواني‌هاي خود به شكلي هوشمندانه تهي است و اتفاقا وجود شخصيت شوكا با طنزي كه در وجود او انباشته شده است متن را به تعادلي منطقي مي‌كشاند.

شوكا نه‌تنها نقطه ايجاد اين تعادل در متن است كه با حضور و روايتي كه از زبان او بيان مي‌شود يكي از دغدغه‌هاي اصلي نويسنده اجرا مي‌شود. نويسنده به دنبال آن است كه نوعي عدم قطعيت در قضاوت خواننده نسبت به همه شخصيت‌هاي داستان در متن جريان باشد و خواننده با قاطعيت نتواند يك شخصيت را محكوم يا تاييد كند.

وجود شوكا با روايت اول شخص، نخست مخاطب را درگير روايت او مي‌كند و بعد وارد شدن روايت‌هاي ديگر و موازي بخصوص حرف‌هايي كه مريم در آخرين لحظات عمر مي‌گويد اين ذهنيت را ويران و يا حداقل دچار خدشه مي‌كند.

بعد از اين است كه ديگر نمي‌توان با قطعيت گفت كه آيا اكسير قرباني، كينه خود است يا شكنجه‌گري بي‌رحم؟ مثل يك عارف به كنج عزلت خزيده است يا عاشقي كه دست در دست مريم دارد؟ مريم چه؟ كدام روايت درباره او درست است؟ درباره شوكا و عمه و ديگران چه؟ شوكا چرا در ابتدا به مريم كمك نكرد؟ آيا او هم از شكنجه مريم لذت مي‌برد؟

اين عدم قطعيت به همه رفتارهاي شخصيت‌هاي داستان نيز سرايت كرده است. آنها حتي پس از خشونتي كه از خود بروز مي‌دهند نمي‌توانند ترديد خود را از اين كه راه درست كدام است و آيا اين حد از خشونت فايده‌اي جز نابودي خود و زندگيشان دارد كتمان كنند.

آنها در پايان همه كش و قوس‌ها با اين سوال روبه‌رو مي‌شوند كه براستي از اين چرخه وحشتناك كينه و خشونت چه عايدشان شده؟ نكته‌اي كه مي‌تواند حداقل بهره‌اي باشد كه رماني مثل آفتاب‌پرست نازنين نصيب مخاطبش مي‌كند.

در اين ميان نبايد از اين نكته نيز گذشت كه حضور و ردپاي نويسنده در پردازش شخصيت‌ها كمي ‌بيش از آن كه اين شكل از رمان ظرفيتش را داشته باشد پررنگ است. شخصيت شوكا چنان كاتب را درگير خود كرده است كه او از انديشيدن به برخي بايد و نبايد‌هاي آن غافل مانده است.

دختري با اين حد از شعور و درك اجتماعي و هوش شخصي كه در حد خود، يك روشنفكر كوچك سال با ويژگي‌هاي شخصيتي منحصر به فرد است چقدر با دختري كه در يك منطقه دورافتاده و احتمالاً بدون فرصت تحصيل بزرگ شده است تطابق دارد؟ ديالوگ‌هايي كه نويسنده بر زبان شخصيت‌هاي خود نيز جاري مي‌كند اين ويژگي را دارد.

همه در بدترين شرايط زندگي و سخت‌ترين بحران‌هاي روحي و رواني دقيقاً به گونه‌اي كه نويسنده مي‌خواهد تميزترين و بهترين جملاتي را كه بايد، به زبان مي‌آورند و در اين ميان تفاوتي ميان پيرمردي كه لحظه به لحظه به مرگ و نابودي خانواده‌اش در اثر كينه‌جويي نزديك مي‌شود و زني كه گلوله خورده است و در حال جان دادن است، نيست.