شرشره به وانت مي بندند نه دو چرخه
- شرشره به وانت مي بندند نه دو چرخه
اين را زري گفت
- به دوچرخه هم مي بندند تو بهتر مي فهمي يا ممل؟
اين را پري گفت
- آره شرشره مي بنديم به دسته اش . زنگشم عوض مي كنيم
اين را هم ممل گفت .
زري كنف شد . شانه هايش را بالا داد لبش را يك وري كرد و گفت: ولي زشت مي شه ها. تازه مي خواي زنگشو چي بذاري؟
پري در عوض با چشمهايي كه مي درخشيد و دهاني كه از زور شادي تف مي انداخت به اين ور و آن ور گفت: زنگ تلفن دكتر رو بذاريم .
بعد با دهنش شروع كرد زنگ زدن :
ديديد..ديديد...ديديد...دري ديدي ديدي ديد
زنگ زدن پري تمام نشده بود كه در باز شد و پرستار خپله آمد توي اتاق . هرسه سكوت كردند و زير چشمي پرستار را پاييدند. يك راست رفت سراغ پنجره وآن را با غيظ بست. نگاهي به تخت انداخت و غرزد: ديوونه بازي تون كه تموم شد تختو مرتب مي كنين!
پرستار كه از چارچوب در بيرون رفت زري خودش را كمي جلو كشيد و با لحني ملتمس گفت: غلط كردم باشه بهش شرشره بزنيم هم به دسته اش هم به ركابش بذار منم سوار شم.
ادامه مطلب در اينجا