«حاج علي اكبر بجستاني مقدم» يكي از همانها بود. پيرمردي كه تا زنده بود خطي در تجليل از او ننوشتم كه مي دانستم به اين نوشتنها و نوشته ها نيازش نيست. او و مانند او معامله خود را با خدا كرده اند و به تمجيد بندگانشان نيازي نيست.
پيرمردي كه وقتي سر بر بالين خاك نهاد، همه دارايي اش را خرج فرزندان اين ملت كرده بود. تنها يك قلم 91 مدرسه ساخته بود كه 72 باب آن به نيت شهيدان دشت كربلا بود.
نام او و مرداني مثل او به سر در مدارس بسياري در سراسر اين ديار يادگار مانده است. هر روز صبح كودكان بسياري كه اغلب در مناطق كم برخوردار زندگي مي كنند، كيف مدرسه را از كتاب پر مي كنند و در سر كلاسهاي مدرسه اي درس زندگي مي خوانند كه نام مرد يا زني ققنوس وار بر بالاي آن نشسته است.
ققنوسهايي كه هر صبح با زنگ مدرسه از دل آتش برمي خيزند كه خود به مال خويش افكنده اند.
مردان و زناني كه پس از سالها خدمت در عرصه تلاش و كارآفريني، توشه ماديات خود را خرج معنويات نسلهاي پس از خود مي كنند و با ناديده گرفتن رفاه و لذت خود از سرمايه اي كه گرد آورده اند، به كودكان و جوانان اين سرزمين زندگي هر روزه بخشيده اند.
مي دانم كه دست مرگ از پاك كردن اين نامهاي تابنده كوتاه است، پس آرزو مي كنم كه همه ما آن چنان بميريم. آنچنان كه «علي اكبر بجستاني مقدم» و خيراني نظير او مردند.